معجزه خدا

میدونم خیلی دیره. میدونم کوتاهی کردم. مدتی زیادیه رو فرم نیستم. احساس کسلی و خستگی کل زندگیمو زیر و رو کرده. چرا؟ نمیدونم. اما بی انصافی کامله که قدر این گل پسر رو که واقعا معجزه خدا بوده رو نادیده بگیرم و روزگار بی انصاف رو به کام خودم و این نازنین پسر تلخ کنم و مهربونی های خدای مهربون رو نبینم. خدا مرا ببخشه. موجود نازنین من چهار سالگی رو تموم کرد و وارد پنجمین سال شد. گل مادر تولدت مبارک. عکسای خوشگل زیاد داره ولی کوتاهی منو ببخش . سعی میکنم توی اولین فرصت کاملش کنم. خوشحالم چون تو رو دارم. دوستت دارم چون با تو نفس میکشم. ازت طلب ببخشش میکنم چون مدتیه بی حوصله ام و نسبت به تو کوتاهی میکنم. شیرین زبونیات و بزرگ شدنت رو ندید گرفتم. و عاشقتم چوون بازم توی گل پسر نازنین منو به خودم آوردی و باعث شدی روپا بشم. دوستت دارم اندازه تمام دوست داشتنی های روی زمین. اندازه تمام هرآنچه که خدا دوست داره. تولدت مبارک. 120 ساله بشی عزیزکم. عاشقتم مادرانه. می بوسمت مخلصانه. قلبماچماچماچقلب

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

شروع مهرماه ماه مهربونی و تلاش رو به تمام دوستان عزیز وبلاگی ، به همه مادران عزیز زحمتکش ایران زمین که بچه مدرسه ای دارن . به همه بچه های گل و خوشگل و درسخون و خلاصه همه و همه تبریک میگم و آرزوی بهترین بهترینها رو برای همه دارم. به امید روزی که خوشگلای ما هم برن مدرسه.چشمک

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

اینم گل پسر شیطون ما که از فرط گرما و دوییدن لباساشو درآورده بود و حسابی این پسرخاله و پسر دایی بیچاره رو مثلا با فنون کشتی میزد. چشمک

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

گل پسر قشنگم ماه خرداد رو که یه چندروز هم تعطیلی بود و با بابائیش کل بهش خوش گذشته بود و ....لبخندبه روز صبح ساعت 4 منو صدا کردو تا بهش آب بدم. آب خورد و منم بردمش دستشوئی و خلاصه دیدم روی شکمش یه تاول زده نمیدونم چی شد که دست زدم بهش و ترکید. صبح که رفتیم سوار ماشین بشیم  دیدم پشت گردنش هم یه تاول زده تا اومدم ببینم چیه بازم دستم خورد و ترکید. خلاصه سرتون درد نیارم. رفتیم مهد تا رسیدم سوال کردم این نشانه های آبله مرغون . از همونجا برگشیتم خونه و دکتر و خلاصه مبارک باشداین آبله مرغان که ای خدا.گریهواقعا گریه ام دراومد. پسر نازنین من در هر روز صبح که از خواب پا میشد یه قسمت از بدنش خال خالی بود. خلاصه که در عرض سه روز هیچ جای خالی از آبله مرغون تو تن این نازنین نبود. الهی مادرش بمیره که فقط گریه کردم و نگاهش کردم. گریهگریه بچم انقدر تب داشت که جیگرم براش کباب شد. اصلا حال خیلی بدی داشتم الان که دارم می نویسم واقعا حالم بده و گریه ام گرفته. شب تا صبح از تب حزیون میگفت و نمیدونستم باید چیکار کنم. دکتر گفته بود فقط حمام اونم با یه صابون خاص و شستشو با محلول ارتیرومایسین که با قطره چکون میریخم روی تاولها و چشمتون روز بد نبینه که این بچه انقدر جیغ میزد که من فقط گریه میکردم و مهدی که حال منو خراب می دید خودش بقیه محلول رو میزد و فقط این بچه رو باد میزد. یادآوری روزهای بد خیلی خیلی بدهاسترسگریهناراحتبامن حرف نزنکلافهآخروزهای خیلی سختی بود دو هفته کامل طول کشید. تا کم کم زخمها سیاه بشه و شروع کنه به ریختن. توی این دو هفته اولین هفته که مرخصی بودم و هفته دوم با مهدی شیفتی جابه جاشدیم و صبح من میرفتم سرکار و ظهر برمیگشتم و ظهر مهدی میرفت و تاشب. و خلاصه .خدا بزرگه و کس بی کسون. اینقدر این بچه حوصله اش سر رفته بود و قربونش برم اینقدر هم بچه صبور و خوبیه که پاشو از خونه بیرون نذاشت و اگه کسی میخواست بیاد و حالش رو بپرسه . ملافه اش رو میکشید روی سرش و میگفت مامان بگو برن. بچه ام بخاطر صورتش خیلی غصه میخورد. اصلا حاظر نبود بره جلوی آینه و من یه روز تصادفی که داشتم از توی حموم از بابش میگرفتمش چشمش افتاد به آینه و تا یه ساعت آرام آرام فقط گریه میکرد. واقعا براش بمیرم.دل شکستهدردسرتون ندم بعد از دو هفته و چند روز برای اولین روز با تائیدیه رفت مهد و روز بعد از مهد خبر دادن که تب کرده. بردمش دکتر و یه پنی سیلین 1200000 نوش جان کرد و خلاصه سه روز دیگه تو خونه و بعدش هم مواجه شدیم با نخوردن غذا و شیر و حتی به قطره آب. که بازم دکترو بازم گفتن ویروس و تا یه هفته طول میکشه و خلاصه از این نازنین مادر فقط یه پوست و یه استخون بیشتر نمونده. حالم خیلی خیلی بده. خیلی بهم ریخته ام. ولی خوب به خیر گذشت ولی تا دوباره این گل من جون بگیره من نصف عمرم تموم میشه. امیدوارم درد وبلا هرچی که هست مال من باشهبامن حرف نزن و خنده و شادی همه مال اون. لبخندلبخنددوستت دارم گل پسرم اندازه تمام مهر مادران همه دنیا. عاشقتم اونقدری که خدا عاشق بنده های خوبشه. و تموم درد وبلاهات رو به جونم میگیرم تا تو فقط شاد باشی و سلامت.قلب

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

از اینکه اینبار با اینهمه حرف خیلی دیر اومدم منو ببخش. مدت طولانیه که درگیر سام هستم. نمیدونم چطور یه باره کلی مریضی اومد سراغ این شیرین زبون و کلی حال منو خراب کرد. چنا تا تعطیلی به پستمون خورد و خوب بد نبود. فکر میکنم از اردیبشهت تا حالا برای این گل پسر یادداشتی نذاشتم. شهادت حضرت زهرا بود که زن دایی بزرگه سامی که خیلی هم مهربون و خوبه زنگ زد و از ما دعوت کرد تا فردا روز تعطیل بریم قم. من هم که بدم نمی اومد با خواهر و برادرام باشم گفتم تا ببیبنم. با بابایی صحبت کردیم و قرار شد من و سامی بریم خونه پدربزرگ و اونجا دایی و بچه ها رو برداریم و خاله هم که قرار بود بیاد و چند تا ماشین راهی بشیم. صبح که بیدار شدیم  بابایی هم که فکر تنهایی و نبود ما تو خونه و یه روز تعطیل ترسونده بودشاسترسبا ما راهی شد و خلاصه رفتیم . جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت. شلوغ و گرم ولی دلچسب. خوب با خواهر و برادر بودن خیلی مزه داره.لبخندکلی از دست بچه ها خندیدیم  و از همه بدتر این سامی شیطون که وسط پارک لخت شده بو د وبا بچه ها کشتی میگرفت و اون پوست سفیدش شده بود لبو خلاصه کلی داییها از دست این پسر خندیدن و بوسه بارانماچزندایی ها هم کلی زحمت کشیده بودن و ما فقط مهمون بودیم. خوراکی ها و غذاهای ما همینطوری برگشت. غروب برگشتیم و دیگه هر کسی افتاد تومسیر خودش و خداحافظ. کلی حال کردیم چشمک یه چند تایی هم عکس از این گل پسر خوشگل دارم که توی اتوبان وقتی منتظر بودیم بقیه برسن انداختم که میزارم تو پست. خوب باشید. دوستتون دارم.هورا

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط م.سام نظرات ()

اینم یه عکس دیگه از دماوند و یه دوست جدید با مزه و گل پسر قشنگ دیگمون علیرضا. دوستتون دارم خوشگلاقلبچشمکفرشتهقهقههزبانبغلهورا

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط م.سام نظرات ()

توی این هوای بهاری که قدرت و عظمت خداوند صد چندان برابر برای ما آدما دیده میشه تصمیم گرفتیم از این زیبایی طبیعت استفاده کنیم. همراه با دوستان خوب همکارکه مثل همیشه خوب و مهربون و خالصانه همدیگرو همراهی می کنند رفتیم به چشمه اعلی دماوند. جایی فوق العاده خوش آب و هوا و بسیار زیبا. خیلی خیلی خوش گذشت . واقعا جای شما خالی. کلی بازی کردیم.خنده یاد بچگی ها بخیر که حسابی سرسره بازی و تاب بازی و خلاصه هر چی بیشتر بگم بیشتر آبرو مون میره.خجالتخندهزبانقهقهه به جای اینکه بچه ها بازی کنن ما بیشتر از اونها بازی کردیم. به گل پسرم که خیلی خیلی خوش گذشته بود و با کلی از همکاری مامانش دوست شده  بود و دیگه مامان رو تحویل نمیگرفت. هورامخصوصا با این خاله مریم گل گلی. لبخندکه واقعا برای من حکم یه نمیدونم بگم دوست بگم خواهر یا ... خلاصه خدا حفظش کنه . بهر حال خوشحالم که یه کوچولو تونستم برای این گل همیشه قشنگم تفریح و ساعتی خوش رو برنامه ریزی کنم . دوستت دارم گل قشنگم.ماچبای بای

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط م.سام نظرات ()


Design By : Pichak